| نام يا نان؟ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
چند وقت پیش کتابی از مصطفی مستور خوانده بودم به نام چند روایت معتبر. مجموعه داستانیست کوتاه از عشق، زندگی، مرگ و... ! برای شروع یکی از داستانها "چند روایت معتبر در بارهی عشق" مقدمهی بسیار زیبایی نوشته و شاید از معدود مقدمههایی که زیبا و خواندنی نوشته! خالی از لطف ندیدم که اینجا بنویسمش! البته ناگفته نماند که گذاشتن این مطلب دلیلی بر علاقهی من به کتابها، شیوه و نوع نگارش ایشان نیست! اما این مقدمه چیز دیگریست!!!
گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایههایی غریب میآمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمیخواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و اینها پیش از قصهی لبخند تو بود.
جای خلوتی بود. وسطٍ نیستی. گفتی: "هستم." نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم: "نیستی." باز گفتی: "هستم." بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم: "هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی: "غلطی." و این هنوز پیش از قصهی دستهای تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق میبارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسهی سینهام را آتش میزد. و من ذوب میشدم و پروانهها نه، فرشتهها حیرت میکردند و این وقتی بود که هنوز دستهات انگشتانام را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشمهاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلاش میخواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دستهات هجوم آوردی تا دستهام را فتح کردی. انگشتانات بر شانهی انگشتانام تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانههای عاشقانه میسرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونام فریاد میکشید. چیزی شعلهور میشد. شرارههای عشق میسوزاند و خاکستر میکرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی: "حال چه گونه است؟" گفتم: "تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی: "تو همچنان غلطی." و این هنوز پیش از قصهی نگاه تو بود.
فرشتهای پر کشید تا نزدیکتر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخنهام را با انگشتانات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی: "برخیز!" گفتم: "نتوانم." بعد ناگهان چشمهات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهام را از گونههام ستردی. فرشته پیشتر آمده بود. من گویی در چیزی فرو میرفتم. گفتم: "این چیست؟" گفتی: "اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از التهابِ عشق من سوخت. گفتی: "حال چهگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشتهای نبود. هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی: "چنین کنند با عاشقان."
| لینک نوشته |
سکه
خاطرم دریای پرغوغا است
یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست.
خاطر دریا پریشان است
سینه ی دریا پر از تشویش توفان است.
دست من در موج و چشمم سوی ساحل هاست
قلب من منزلگه دل هاست.
نه بر این دریا سکونی
نه به ساحل ها چراغ رهنمونی
کی برآید از افق شمع بلند آفتابم؟
تا درنگ آرم دمی
تا بیاسایم کمی
تا در این امواج یادی، یادگاری را بیابم.
ای دریغا سر به سر موج است و گرداب است یا غرقاب
سکه ی سیمین فروتر می رود در آب.
«سیاوش کسرایی»
| لینک نوشته |
شکوِۀ آریان
کیست مرا گرم کند؟ کیست که هنوز مرا دوست بدارد؟
دست هایی سوزان به دست من دهید. دل هایی به من دهید که کانون آتش باشند. مگر نمی بینید که چون محتضری که پاهایش را گرم کنند، بر زمین خفته ام و می لرزم؟
آه! سوز زندگی حقایقی عجیب سراپایم را می لرزاند. زیر تیغه های یخ می لرزم. و در این میان، تو نیز، ای اندیشه، ای اندیشه ی پوشیده روی خشمگین، مرا از خویش رانده ای. ای شکارچی ماورای ابرها، ای نگاه پر از نیشخند که از درون ظلمت به من خیره شده ای، مرا ببین که با صاعقه ی تو از پای در افتاده ام و یارای برخاستن ندارم.
به خود می پیچم و دست و پا می زنم. از همه ی رنج های جاودانی می نالم، زیرا تیر تو، ای شکارچی سنگدل، ای ناشناس، ای «خدا»، دلم را سوراخ کرده است.
تیر بیفکن، سخت تر و زیادتر بیفکن، بیفکن تا این قلب را درهم شکنی. چرا دست از این شکنجه ی سبک تیر افکندن، مجروح کردن اما نکشتن، برنمی داری؟ بگو: با نگاه سنگدلانه ی خودت که در آن برق خدایی می درخشد و هرگز از دیدار رنج و درد مردمان خسته نمی شود، به چه چیز تازه می نگری؟
تو خواهان مرگ ما هستی، خواهان شکنجه ی ما هستی، فقط خواهان شکنجه دادن هستی. اما برای چه _ برای چه، ای خدای ناشناس سنگین دل، چنین سر آزار مرا داری؟
آه! آه! می بینم که در تاریکی شبی ظلمانی، به سوی من می خزی. اما از من چه می خواهی؟سخن بگو! مرا درهم می فشاری و رنج می دهی. آه! بیش از آن اندازه که باید، به من نزدیک شده ای تا آزارم دهی. برو! آخر برو! اینجا ممان تا گوش به صدای نفس من دهی، حسودانه به درون دل من بنگری و جاسوسی کنی. ولی به چه حسادت می کنی؟ دور شو! دور شو! این نردبان را برای چه گذاشته ای؟ مگر می خواهی به این خانه که دل من نام دارد داخل شوی؟ می خواهی پا به درون آن گذاری و به پنهان ترین اندیشه های آن ره بری؟
ای ناشناس، ای بی آزرم، ای دزد! قصد ربودن چه داری؟ می خواهی چه را از چنگ من به در آوری؟ چه چیز را به زور بگیری؟ تو، ای مفتش اندیشه های من، تو، ای جلاد، تو، ای خدا، از من چه می خواهی؟ آیا من باید چون سگی در برابر تو بر زمین بغلطم و بی پناه و کمک، مست و بی خبر، عشق و محبت خودم را به دست تو رها کنم؟
اما توقع بیهوده داری! می خواهی باز شلاقم بزنی، بزن! اما، به هر حال من سگ تو نخواهم شد. فقط ممکن است شکار تو شوم که سنگدل ترین صیادان هستی! فقط ممکن است مغرورترین اسیر تو باشم که راهزن ماورای ابرها هستی! آخر حرف بزن! از من چه می خواهی! ای کمین گر جاده ها، ای که نقاب برق و صاعقه بر رو داری، ای ناشناس، ای خدا، حرف بزن. بگو: از من چه می خواهی؟
عجب! برای آزاد کردنم تاوان می خواهی؟ در این صورت تاوانی گران بخواه، زیرا غرور من راضی به دادن تاوانی حقیر نیست. مختصر و مفید سخن بگو: این نیز پندی است که غرور من به من می دهد.
هاها!
خود مرا می خواهی؟ خود مرا دربست و یکجا می خواهی؟
هاها!
دیوانه! مرا شکنجه می دهی؟ خیال شکنجه ی غرور مرا داری؟ به جای این همه، به من عشق و محبت بده، کیست که هنوز مرا گرم کند؟ کیست که هنوز مرا دوست بدارد؟ به دست من دستهایی سوزان بده. به من قلبی بده که کانون آتش باشد. به من، به منزوی ترین منزویان، که از یخ های کوهستان، بلی، از هفت طبقه یخ کوهستان سردترم، به من که دیده به دنبال دشمنان خود دارم و آرزوی نزدیکی آنها را می کنم، خودت را بده، آری، خودت را بده، ای وحشی ترین دشمنان من!
« نیچه »
| لینک نوشته |
در این سالها، در همه ابعاد ویران شده ایم، بیائیم در سال جدید از این ویرانه ها دنیایی تازه بسازیم!
روح تان بهاری
و بهارتان خجسته!
بهار می شود
یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پرنگار می شود
زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هرآن چه مانده بود زیر خاک
هر آن چه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود
به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می شود
دهان دره ها پر از سرود چشمه سار می شود
نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کنار می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود
درین بهار...آه
چه یادها
چه حرف های ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود
نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود
" سیاوش کسرایی "
| لینک نوشته |
جشن اسفندگان
در فرهنگ ایرانی همه روز های سال فرخنده است . همه روز های سال روز زن است . همه روز های سال روز مرد است . به دیگر سخن، همه روز های سال روز گرامیداشت فروزه های نیکوی انسانی است.
یکی از این جشن های فرخنده که نیاکان ما با شور و شوقی ویژه برپا می ساخته اند « سپندار جشن » یا « اسفندگان » بود. سپندار جشن یا جشن اسفندگان متعلق به فروزه پاک و جاوید « سپنتا آرمئیتی » یا « سپندارمز » یا « اسفند » می باشد . این جشن فرخنده در روز « اسفند » از ماه « اسفند » یا پنجمین روز از دوازدهمین ماه سال برگزار می شد. که امروزه بنا به دگرگونیهایی که در گاهشماری اوستایی صورت گرفته این جشن در 29 بهمن ماه برگزار می شود.
سپنتا آرمئیتی یکی از صفات یا فروزه های اهورامزداست و نماد ایمان ، فداکاری ، اندیشه رسا ، فروتنی ، بردباری ، وفاداری ، مهر و محبت و حامی زنان نیک و پارساست.
اسفندگان روز همه زنان ایرانی است . صرف نظر از این که بارور بشوند تا مادر بشوند یا بارور نشوند . پس اگر می بینیم که در فرهنگ ایرانی اصراری نیست تا این روز را « روز مادر » بنامند به این خاطر است که در فرهنگ ایرانی زن بودن یک ارزش است و بارور شدن و مادر بودن یک موهبت است و بس.
بر گرفته از نشریه اشو زرتشت
دكتر گيگر دانشمند آلماني مي نويسد : «... زن در صف همسري شوهر قرار ميگيرد ، نه از تابعين او. كنيزش نيست بلكه دوست و همسر اوست كه در كليه حقوق با وي شريك و برابرست. او در كليه امور با مردان دمساز و همراز و در راه انداختن امور خانگي و انتظامات آن موافق و هم آواز است ».در ايران باستان زنان همچون مردان ميتوانستند فنون نظامي را ياد بگيرند و حتی فرماندهي سپاهيان را بر عهده بگيرند (مانند: بانو آرتميس كه فرمانده ي سپاهيان ايران در برابر يونانيان بود ، و گردآفريد كه مرز دار ايران بود و در برابر سهراب صف آرايي كرد ).
زيبايي تمدن ايران و فرهنگ انساني اش در اينجا بيشتر آشكار مي شود كه زن ايراني داراي شخصيت حقوقي و برابر با مردان بوده و مي توانسته به شغل وكالت دادگستري بپردازد و حتی بر مسند قضاوت بنشيند و قضاوت كند. بنا به گفته كتاب هزارداتستان ( هزار ماده قانون ) زنان دانشمند و با سواد به پيشه ي قضاوت مشغول بوده اند. اين زيبايي تمدن با ديدن چهرهايي درخشان از زنان ايراني كه بر جايگاه والاي شاهنشاهي ايران تكيه زده اند نمايان تر مي شود. چهره هايي همچون « هما » ، « آذرميدخت » ، « پوراندخت » ، « دنياك » و نيز چهره هاي مشهوري كه فرماندهي سپاهيان ايراني را برعهده داشته اند : همچون : آرتميس ـ كُرديه ـ بانوگشسب ـ گُردآفريد و… و نيز زنان سياستمدار و دانشمندي كه به تنهايي و يا دوش به دوش مردان خود ايستادند و از اين سرزمين پاسداري كردند ، زناني چون : آتوسا (همسر كوروش بزرگ ) ـ شهبانو استر ـ شهبانو موزا ـ پروشات ـ آتوسا ( همسر سياستمدار و هوشمند اردشير دوم ) ـ پانه ته آ ـ كتايون ـ سيندخت ـ فرنگيس ـ فرانك ـ شيرين ـ منيژه ـ ارنواز ـ شهرناز ـ رودابه ـ تهمينه ـ دوغدو ـ پورچيستا ( چيستا دختر كوچك اشو زرتشت ).
روز اسفندگان متعلق به همه ايرانيان است از هر قوم واز هر مذهب!
این روز بر تمام زنان بردبار و نيکوکار ايران زمين خجسته باد!
| لینک نوشته |
آفتاب کاران جنگل
در 19 بهمن 1349 یعنی 36 سال پیش، سفیر گلوله های آتشین گروهی از فداکارترین و آگاه ترین فرزندان ایران در جنگل های سیاهکل، قلب قیرگون شب پرستان را درید و نوید فرارسیدن صبح سرخ و روشن را سر داد!
36 سال گذشت! 36 سال از آن طلیعه ی سرخ، از آن قیام که همچنان همچون ستاره ای فروزان بر تارک تاریک تاریخ ما می درخشد!
نام و یاد حماسه سازان و آفتاب کاران جنگل های سیاهکل در همیشه ی تاریخ ایران گرامی!
آفتابکاران جنگل
سر اومد زمستون، شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوهها لاله زارن، لاله ها بیدارن
تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن
توی کوهستون، دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
| لینک نوشته |
نغمه شب
شب است: فواره های جهنده، بلندتر از همیشه سخن می گویند، و روح من خود فواره ای جهنده است.
شب است: نغمه های عشق از خواب بیدار شده اند و روح من، خود یک نغمه ی عشق است.
در درون من اظطرابی آرام ناشده، می کوشد تا صدا بلند کند. در دل من عطش عشقی پنهان، با زبان عشق نغمه سر داده است.
نور هستم. کاش ظلمت بودم! اما انزوای من چنان سنگین است که باید همچنان در حلقه ی روشنایی محصور بمانم!
کاش به جای این روشنی فقط از تاریکی و شب نشان داشتم. آن وقت می توانستم سر بر پستان روشنایی گذارم و از آن شیر بنوشم. می توانستم به شما ستارگان کوچک فروزان که کرمان شب تاب آسمانید درود فرستم و از فروغتان سرمست شوم.
اما اکنون من از فروغ خاص خودم زندگی می کنم، به جای آنکه سراغ روشنایی گیرم، می کوشم تا شعله هایی را که از وجود خود من سر بر می کشند فرو نشانم.
من از خوشبختی آنان که هدیه می پذیرند بی خبرم، زیرا همیشه بر این عقیده بوده ام که بهتر است آدم بدزدد تا هدیه بگیرد.
فقر من تا بدان اندازه است که دو دستم روز و شب سرگرم بخششند. پیوسته در اشتیاق دیدار این دیدگانی هستم که در انتظارند، در انتظار این شب هایی که با فروغ هوس روشن شده اند.
آنها که می بخشند چه بدبختند! اوه، ای کسوف خورشید من، ای آرزوی آرزو داشتن، ای اشتهای سوزان بی اشتهایی و سیری!
آنان از من هدیه می ستانند. اما من از ایشان چه می توانم ستاند؟ میان دادن و گرفتن حفره ای عمیق فاصله است، و کوچکترین حفره ها دیرتر از همه پر می شود.
زیبایی من، خود به من این گرسنگی را بخشیده است که بدانان که با فروغ خود روشنشان می کنم بد کنم، و دارایی آن کسان را که به من احسان می کنند از چنگشان به در آرم. امروز چنین می خواهم، زیرا عطش تبه کاری دارم.
کمال من برای انتقام جویی طرح ریزی می کند. شیطنت من از پس پردۀ تنهایی من سر بر می زند.
آن شادی که از بخشیدن به دست می آورم، از فرط بخشندگی مُرد. آن تقوی که داشتم، از فرط زیادی، از خودش سیر شد.
آن کس که همیشه می بخشد، در خطر آن است که دیگر خجالتی احساس نکند.
آن کس که همه ی مال خود را به دیگران می دهد، از فرط بخشندگی دست و دل خویش را نیازمند عصا می کند.
دیگر دیدۀ من به دیدار شرمندگی گدایان، اشک آلود نمی شود. دیگر دست من در برابر لرزش دست هایی که صدقه گرفته اند، از هیجان نمی لرزد.
اشک های دیدگان من کجا رفتند؟ هیجانی که در دل خودم داشتم چه شد؟ اوه! ای تنهایی همه ی بخشندگان! ای خاموشی همه ی مشعل ها!
در فضای خالی، چه اندازه خورشید هست! نور خورشید با هر سایه ای حرف می زند، اما برای من خاموش است! آخر همیشه نور دشمن مشعل است...
خورشیدها در اعماق دل خود با مشعل ها دشمنند، با هر خورشید دیگر نیز سر ناسازگاری دارند. خورشیدها چون طوفان به راه خویش می روند، زیرا این راه، راۀ همه ی آنهاست. به دنبال ارادۀ بی رحمانه ی خود هستند، زیرا از این راه است که می توانند خود را سرد کنند. اما شما زادگان ظلمت و شب، فقط شمائید که گرمی خود را از مشعل ها به دست می آورید. اوه! فقط شمائید که از پستان روشنایی، شیر خنکی می مکید.
دریغا که از هر سو کوه یخ مرا دربر گرفته. دستم در تماس با یخ می سوزد. دریغا که در من عطشی است که عطش شما آن را فرو نمی نشاند.
شب است. اه! برای چه روشنایی هستم؟ برای چه عطش شامگاهی هستم؟ برای چه تنهایی هستم؟
شب است. هوس من چون موجی از چشمه ی وجودم سر بر می زند، و این هوس، هوس گفتن است.
شب است. حالا دیگر همه ی فواره های جهنده با صدای بلندتر سخن می گویند و روح من خود فواره ای جهنده است.
شب است. حالا دیگر نغمه های عشق از خواب بیدار شده اند، و روح من خود یک نغمه ی عشق است.
اینست سرودی که زرتشت خوانده.
«فریدریش نیچه»
| لینک نوشته |
به چنتای خود می نگرم سبک است. به آسمان می نگرم تنگ کلاغ پر است. به خود می نگرم دیگر مسافری در آستانم! به آرزوها می نگرم کوه دماوند است! وای بر تو ای مرد سیری ناپذیر!
تسکین خود را در چهرۀ دوستان، در تلاش بی ریا، در جوشش توده ها، در پارسائی دل، در زیبایی طبیعت می یابم. زیرا زمان را نمی توانم بازدارم!
با گام های سنگین طپش، زورقم به کرانه تاریک نزدیک می شود، کران های ناشناس.
کنده ای سوخته ام بی بها و ناچیز، ولی از سوزشی پیام دارم.
دردمندی، آغاز عشق است و عشق آغاز اندیشیدن. کسی با گوهرهای سخن به جمعه بازار زمان می آید و کسی با خرمهره های احساسات پیش پا افتاده خویش. ولی می توان در کنار این سفرۀ چرکین به این خرمهره های کبود نیز نگریست: در کبودی آنها آسمان است، دریاست، ماتم است، پندار است، رویاست!
و منم فروشندۀ این خرمهره های ناچیز کبود فام درخزانی غمین!
| لینک نوشته |
انسان و عمل
رزم آوری گفت: تا مرگ و بردگی برابر من است، چرا جویای اسرار ستارگان باشم؟! فرمانروایی گفت: تا دبیران خود فروش و غلامان مطیع دارم، چرا تن آسائی و جهان داری را آرزو نکنم؟!
راز تازه ای نیست که افشا کنیم. تنها عمل لازم است تا دگرگون سازیم. پیوسته چنین بود و ای کاش پیوسته چنین مباد!
آه چه دشوار است از سرای سخن جنبیدن، از پل عمل گذشتن و کاری ارزنده را سزنده بودن!
همه ذرات عمل است. جهان را در بوته عمل می گدازند و در انبیق عمل تقطیر می کنند. شیارهای مغز دفتر تاریخ است. سنگ چندان غلطید که گیاه شد. گیاه چندان روئید که خزیدن آموخت. از خزنده نژاد ناگاه خورشید خرد طلوع کرد. عمل! عمل خون آلود! باران مرگ.تازیانه هایی بی سبب روزگار که زبان ستیزه و ستم را برای خویش برگزیده است.
ولی ما در این دهکده نمی ایستیم.
ما مسافران ابدیم و جویای زبانی دیگر.
ما نرگس خود پسند دشتی نیستیم که در چشمه سارها بخویش می نگرد.
ما تاک آسمانی هستیم و به سوی فرا زمانی بی انجام می رویم.
ما ذرات نوریم. دانه های زرین در این کاه بیهوده ایم. ما سنگلاخ ستارگان را در می نوردیم. ما دارنده عنوانی شگرفیم: انسان!!! نه مار، نه غوک، نه هزار پا، نه خرزهره، انسان! با همه طنین بلورینش.
افعیان خوشنگار پندار را از کلبه خود برانیم و پای در جاده ای نهیم که به کوه یاقوت می رود. لذت و رنج زیستن در همین جاست.
و نه در چاکری غریزه های واپس نگر.
| لینک نوشته |
پائیز! پلی است از زوال تا زایش
بر زانوهائی خسته از سالیان ، در این بامداد نیلی مهر ماه بسوی باغهای شوریده خزانی می روم و جالیزهای متروک.
پنجه های لک و پیش و گل آلود مُو و پیچک شانه هایم را می سایند. چمن پاکوفته است و زرد ، زمین باران شسته است و سرد ، چاله ها زنگار بسته و پردرد.
شمعدانی گلی فامی چون لاله عروسان در نور روز می لرزد. رخنه های معجزآسای روشنی است در جرم های تیره. زرگری افسونگر است که از جسم مرده زبرجد و الماس می سازد. و گنبد صیقلی بادمجان در جالیز و اطلس سرخ گوجه ها و قبه کُرکینه بهِ زرین ، آونگان از شاخه های بنفش. و نقاش استادی است به سالخوردگی سنگها.
آنسوی سرونازها با میوه های صمغ آلود ، رقص درهم پیچ شاخه های بید ، و درختچه های شعله زن.
چنبرۀ غوغاگر زنبور بر گرد گل مینا ، و تقلای او با شانه خرمگسی بر جدار شیشه ها !
گرما می گریزد. روشنی فرو می کاهد. و این هر دو گوهر زیستن است.
گنجشکها بر چفت چوبین زرد خود را می جورند. دیوارها چین های باغ را در حصار گرفته. در پای آنها علفهای سرسبز بهاری به کاه زشت بدل گردیده اند. دو گوسفند ابلق و عبوس برگهای پلاسیده شاخه های شکسته را می خایند و وزغی مسین فام در خمیازه های زشت خفته است.
نیمی از زندگی بر دریچه چشم نشسته است و به بال بال مرغی در فضای اشباع از نور می نگرد. از خاوران تا باختران سپهری آغوش گشود. بر کنگره های کوه قفائی ململ برف نخستین جلوه گری می کند.
بر سنگپاره چرکین می نشینم. از آنسوی افق اخم آلودِ زمان ، به مژدۀ نامسموع بهار گوش فرا می دهم. پائیز! پلی است از زوال تا زایش.
کبود یک تیغ ، خاموشی بی آشوب ، سگی کز کرده ، گربه های پیر. ایست تاج طلائی تبریزی ها.لحظه ای از ابدیت که از لای انگشتان ما سهوار گریخت و می گریزد.
| لینک نوشته |
